G-TCRMLC5TKM سه قصه کوتاه و پندآموز برای کودک شما G-TCRMLC5TKM
شعر و قصه کودکانهمجله مادرانه

سه قصه کوتاه و پندآموز برای کودک شما

قصه های پندآموز کودکانه 

قصه های پندآموز کودکانه همه ما می دانیم که خواندن قصه های آموزنده برای کودکان ما چقدر سرگرم کننده و البته مفید است.

یکی از تاثیرگذارترین روش های آموختن مسایل و مهارت های  زندگی به کودکانمان

آموزش از راه قصه ها و به صورت غیرمستقیم است.

خواندن قصه برای کودکانتان را فراموش نکنید و اوقات خوش و مفیدی را همراه با کودکانتان بسازید.

در این مقاله برای شما سه قصه کوتاه و پندآموز آورده ایم با مجله پیونی همراه باشید.

قصه های پندآموز کودکانه
قصه های پندآموز کودکانه

بابا کلم و جیرجیرک ها:

 

 

قصه های کوتاه و پندآموز برای کودک شما
قصه های کوتاه و پندآموز برای کودک شما

 

در زمان‌های قدیم توی شهر سبزی‌ها بابا کلم همراه با پسرش داخل یه خونه خیلی قشنگ زندگی می‌کردند.

باباکلم پسرش رو خیلی دوست داشت و همیشه براش قصه‌های خیلی خوبی تعریف میکرد.

کلم کوچولو هم عاشق شنیدن قصه‌های پدرش بود و هیچوقت از شنیدنشون سیر نمیشد.

یه شب باباکلم تصمیم گرفت ماجراها و قصه‌های خودش رو بسازه و برای پسر کوچولوش تعریف کنه.

آقای کلم هرشب خودشو برای پسرش یک قهرمان جنگجو در مقابل جیرجیرک‌ها توصیف میکرد.

انقدر جذاب داستاناشو برای پسرش تعریف می‌کرد که کلم کوچولو احساس می‌کرد وسط جنگ با جیرجیرک هاست.

یک روز بابا کلم داشت داستان مبارزه‌ش در برابر کرم‌های پیله‌ساز بزرگ رو تعریف می کرد

که یکدفعه پسرش ازش پرسید بابا تو واقعا یه کلم شجاعی؟

پدر گفت: البته پسرم.

کلم کوچولو ناگهان حشره‌ای دید و گفت پدر یک کرم خیلی بزرگ کنارته.

پدر گفت: چی؟ وای! فرار کن پسرم، بیا بریم. بدو.

بابا کلم پسرشو بغل کرد و پا به فرار گذاشت.

اونا خیلی دویدن و دور شدن تا اینکه به زیر یک درخت رسیدند.

بابا کلم گفت: خب پسرم حالا میتونی وایسی.

فکر نکنم دیگه دست کرم‌های پیله‌ساز بهمون برسه.

کلم کوچولو گفت: تو بهم دروغ گفتی! تو پدر خوب و یک قهرمان واقعی نیستی.

تو نمیتونی جلوی کرم‌های پیله ساز رو بگیری.

دیگه حرف‌هاتو باور نمی‌کنم.

ولی بچه ها! اصلا کرم پیله‌سازی وجود نداشت.

بیشتر بخوانید: متن لالایی کودکانه زیبا و خاطره انگیز

 

کلم کوچولو داشت پدرش رو امتحان میکرد تا ببینه واقعا شجاع هست یا نه!

کلم کوچولو خیلی ناراحت شد و فهمید که پدرش سعی کرده بود تا اونو گول بزنه.

اون بدون اینکه پشت سرشو ببینه از جلوی پدرش رد شد و رفت.

بابا کلم هم نمیدونست چیکار کنه، برای همین پسرشو دنبال کرد.

کلم کوچولو به راهش ادامه داد تا اینکه به یک دشت پر از گل رسید.

اون توی دشت به بالا و پایین می‌پرید، با پروانه ها بازی کرد و خیلی زود تمام ناراحتیشو فراموش کرد.

از اون طرف بابا کلم پشت یه قارچ قایم شده بود و به پسرش نگاه می‌کرد.

ناگهان دید بالای سر کلم کوچولو چندتا جیرجیرک بدجنس دارن پرواز میکنن.

بابا کلم بدون هیچ مکثی به طرفشون دوید و با یک شاخه برگ اونارو دور کرد.

کلم کوچولو از ترس سر جاش مونده بود و تکون نمی‌خورد.

دید که پدرش جلوش ایستاده و داره با جیرجیرکا مبارزه میکنه. اون همه جای بدنش زخم شد.

دوتا جیرجیرک همچنان داشتن بازوشو گاز میگرفتن.

کلم کوچولو این صحنه هارو دید و خیلی ناراحت شد

ولی خیلی کوچیک بود و نمیتونست کاری بکنه.

تو همین لحظه بابا کلم متوجه شد که یه جیرجیرک دیگه دوباره داره به پسرش نزدیک میشه.

اون تمام قدرتشو جمع کرد و دوتا جیرجیرکی که بازوهاشو گاز میگرفتن

به زمین انداخت، بعدش بچشو بغل کرد و به طرف شهر دوید.

اونا تا نگهبانی شهر دویدن.

علائم احتمالی و شایع که خبر از بارداری شما می دهند

آقای هویج که کلانتر شهر بود متوجه شد که چندتا جیرجیرک دارن کلم هارو دنبال میکنن.

اون سریع چوبشو گرفت و جیرجیرکارو از بین برد.

از اون طرف بابا کلم خیلی زخمی شده بود و روی زمین افتاد.

کلم کوچولو بخاطر پدرش ناراحت شد و بهش گفت:

تو یک قهرمان واقعی و شجاع هستی. پدر خیلی دوست دارم. تو جونمو نجات دادی.

بابا کلم یه چشمشو باز کرد و به حرفای پدرش گوش کرد.

اون زیرلب می‌خندید و از چیزهایی که پسرش می‌گفت لذت میبرد.

از اون زمان به بعد کلم کوچولو دیگه به پدرش بی‌اعتماد نبود.

وقتی که بزرگ‌تر شد داستان بابا کلم و جیرجیرکارو برای همه تعریف می‌کرد.

بچه‌ها! شاید بابا کلم توی داستان خودشو یک کلم قهرمان معرفی کرد

اما اون جون پسرشو نجات داد و این موضوع عشق پدرها به فرزندانشون رو نشون میده.

قصه های پندآموز کودکانه: میمون بی‌ادب

 

قصه های کوتاه و پندآموز کودکانه
قصه های کوتاه و پندآموز کودکانه

 

یکی بود یکی نبود…

در یک جنگل بزرگ چند تا میمون وسط درخت‌ها زندگی میکردند.

در بین آن‌ها میمون کوچکی بود به نام قهوه‌ای که خیلی بی‌ادب بود.

همیشه روی شاخه‌ای می‌نشست و به یک نفر اشاره می‌کرد

و باخنده میگفت: اینو ببین چه دم درازی داره، اون یکی رو چه پشمالو و زشته و بعد قاه قاه میخندید.

هر چه مادرش او را نصیحت میکرد فایده‌ای نداشت.

تا اینکه یک روز در حال مسخره کردن بود که شاخه شکست و قهوه‌ای روی زمین افتاد.

مادرش او را پیش دکتر یعنی میمون پیر برد.

دکتر او را معاینه کرد و گفت دستت آسیب دیده و تو باید شیر نارگیل بخوری تا خوب بشی.

چند دقیقه بعد قهوه‌ای بقیه میمون‌ها را دید که برایش شیر نارگیل آورده بودند.

او خیلی خجالت کشید و شرمنده شد و فهمید که ظاهر و قیافه اصلا مهم نیست

بلکه این قلب مهربونه که اهمیت داره

برای همین از آن‌ها معذرت‌خواهی کرد و هیچوقت دیگران را مسخره نکرد.

قصه های پندآموز کودکانه:خرگوش باهوش

 

قصه های کوتاه و پندآموز کودکانه
قصه های کوتاه و پندآموز کودکانه

 

در جنگل سرسبز و قشنگی خرگوش باهوشی زندگی می کرد.

یک گرگ پیر و یک روباه بدجنس هم همیشه نقشه می کشیدند

تا این خرگوش را شکار کنند، ولی هیچوقت موفق نمی شدند.

یک روز روباه مکار به گرگ گفت: من نقشه جالبی دارم و این دفعه می‌توانیم خرگوش را شکار کنیم.

گرگ گفت: چه نقشه‌ای ؟

روباه گفت: تو برو ته جنگل، همانجا که قارچ‌های سمی رشد می کند و خودت را به مردن بزن.

من پیش خرگوش می‌روم و می‌گویم که تو مردی.

وقتی خرگوش می‌آید تا تو رو ببیند تو بپر و او را بگیر.

گرگ قبول کرد و به همان جایی رفت که روباه گفته بود.

روباه هم نزدیک خانه خرگوش رفت و شروع به گریه و زاری کرد.

با صدای بلند گفت: خرگوش اگر بدونی چه بلایی سرم آمده و همینطور با گریه و زاری ادامه داد

دیشب دوست عزیزم گرگ پیر اشتباهی از قارچ‌های سمی جنگل خورده و مرده

اگر باور نمی‌کنی برو خودت ببین و همینطور که خودش ناراحت نشان میداد دور شد.

ترفندهای خواب راحت نوزاد در شب های تابستان 

خرگوش از این خبر خوشحال شد، پیش خودش گفت برم ببینم چه خبر شده است.

او همان جایی رفت که قارچ‌های سمی رشد می کرد.

از پشت بوته‌ها نگاه کرد و دید گرگ پیر روی زمین افتاده و تکان نمی‌خورد.

خوشحال شد و گفت از شر این گرگ بدجنس راحت شدیم.

خواست جلو برود و از نزدیک او را ببیند اما قبل از اینکه از پشت بوته‌ها بیرون بیاید

پیش خودش گفت:‌ اگر زنده باشد چی؟

آنوقت مرا یک لقمه چپ میکند.

بهتر است احتیاط کنم و مطمئن شوم که او حتما مرده است.

بنابراین از پشت بوته‌ها با صدای بلند، طوری‌که گرگ بشنود

گفت: پدرم به من گفته وقتی گرگ می‌مرد دهنش باز می‌شود

ولی گرگ پیر که دهانش بسته است.

گرگ با شنیدن این حرف کم کم و آهسته دهانش را باز کرد

تا به خرگوش نشان بدهد که مرده است.

خرگوش هم که با دقت به دهان گرگ نگاه می‌کرد

متوجه تکان خوردن دهان گرگ شد و فهمید که گرگ زنده است.

بعد با صدای بلند فریاد زد: ای گرگ بدجنس!

تو اگر مرده‌ای پس چرا دهانت تکان می‌خورد؟ پاشو پاشو باز هم حقه شما نگرفت.

و با سرعت از آنجا دور شد.

گردآوری: مجله پیونی

 

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا